تمدن ایران زمین

نهضت اصلاح دینى و رنسانس


بی شک اصحاب کلیسا در به وجود آمدن این نهضت نقش مؤثرى داشته اند، (مارتین لوتر) که رهبر نهضت اصلاح دینى در اروپا محسوب مى شود خود روحانى منتقدى بود که در دستگاه اسقف اعظم آلمان اعتبارى پیدا کرده بود. هنگامى که به نمایندگى از طرف کلیساهاى آلمان ، براى ارائه برخى مطالب و شکایات به واتیکان ، یعنى مقر پاپ اعزام مى شود، از مشاهده جلال و جبروت دستگاه پاپ و آن همه تشریفات وریخت وپاش که به دربار پادشاهان شبیه بود، متعجب گردید. او متوجه شد که رقابت شدیدى در دنیاگرایى میان شاه و کلیسا وجود دارد. در نتیجه ،نسبت به تعالیم کلیسا و اساسا دستگاه روحانیت مسیحى ، دچار تردید شد و به فکر اصلاح دین افتاد و خود رهبر مذهبى جدیدو جریانى تحت عنوان (پروتستانتیزم ) در مسیحیت گردید.


وى پس از بازگشت از رم ، مبارزه و انتقاد را نسبت به دستگاه پاپ آغاز کرد و باوجود آن که خود یک کشیش بود، تندترین حملات را به روحانیت مسیحى به عمل آورد. پادشاهان و شاهزادگان آلمانى و سیاستمداران و ثروتمندان نیز دور او را گرفتند وى را تشویق کردند .بورژواهاو اومانیست ها نیز که مخالفت او را با دین و کلیسا مشاهده کردند به حمایتش آمدند و قیامى را علیه پاپ بصورت یک جریان فکرى قوى و گسترده ، سازمان دادند .
از نظر او، مسیحیت مى بایست فاقد روحانیت و کلیسا باشد (مسیحیت آرى ، روحانیت هرگز!) وى روحانیت و کلیسارا زائد و مزاحم مى دانست و معتقد بود، انسان باید بدون واسطه با خداوند ارتباط داشته باشد. شعار دیگر او این بود که ، دیانت از سیاست باید کاملا" جدا باشد. دین یک مقوله شخصى و معرفتى است و ایمان امرى فردى است و در هیچ امر اجتماعى ، بخصوص سیاست ، نباید دخالت کند .
به این ترتیب کلیسا به وسیله یکى از تربیت یافتگان خود، زیر سؤ ال رفت و مطالبى علیه آن مطرح شدکه هیچ فرد غیر روحانى و حتى لائیک نیز جراءت طرح آنها رانداشت . همین امر موجب شد که انتقادهاى مطرح شده ، در اذهان توده مردم که از وضع روحانیت مسیحى رضایت چندانى نداشتند، عمیقا تاءثیر بگذارد.
مارتین لوتر در پاسخ به این سؤ ال که چه کسانى را باید جایگزین روحانیت کرد و مردم مسایل دینى خود را از که باید بپرسند. گفت : دین را هرکس باید با خرد و عقل خود بفهمد. هرکس مى تواند انجیل را بخواند و براساس فهم خود به آن عمل کند. در نتیجه این نظرات ، تفسیر به راءى ، برداشتهاى مختلف و قرائتهاى گوناگون از دین (همانگونه که امروزه در جامعه ما نیز عده اى روشنفکر غرب زده از آن دم مى زنند) رواج یافت .
بر مبناى این نظر، هرکس مى توانست از دین به اندازه فهم خود، قرائتى داشته باشد و بر مبناى آن نیز عمل کند و این ، پیام نهضت پروتستانتیزم بود. از نظر آنها هرچه که به عنوان حلال وحرام در دین آمده است ساخته و پرداخته کشیشان و روحانیت است به جز دو یا سه مورد مانند غسل تعمید و مراسم عشاء ربانى که امروز نیز هنوز رایج است ، نهضت پروتستانیزم معتقد بود امر و نهى و تکلیف الهى وجود ندارد، هرکس هرچه به عقلش ‍ درست آمد و عمل کرد مقبول است .
این نهضت ، زمینه هاى شکل گیرى (لیبرالیسم )، (دمکراسى ) و (جامعه مدنى ) در تاریخ جدید غرب را به وجود آورد (که در مباحث آینده به آنها خواهیم پرداخت ). به عبارت دیگر، بسیارى از شعارهاى دوران جدید اروپا، از نهضت پرتستانیزم که حرکتى در دورن جامعه روحانیت مسیحى بود، سرچشمه گرفت .
تا قبل از نهضت پروتستانیزم ، زبان لاتین زبان واحد و دینى مسیحى بود و همه متون دینى به این زبان نگاشته مى شدند. لوتر فتوى داد که ضرورتى ندارد که زبان دین و عبادت مسیحیان مشترک باشدو لزومى ندارد که همه مسیحیان به زبان لاتین دعا کنند و نماز بخوانند و انجیل را تلاوت کنندو هرکس مى تواند به زبان خودش عبادت کند. در نتیجه ،نهضت پروتستانیزم وحدت جهان مسیحیت را نیز از بین برد و اتحادى را که مسیحیت پس از فروپاشى روم بر مبناى مکتب و فرهنگ واحد به وجود آورده بود، بر باد داد.
پرتستانها،براساس تعالیم مارتین لوتر، دین را متعلق به عالم پس از مرگ مى دانند و از نظر آنها دین امرى شخصى و فردى مى باشد و هیچ کارکرد اجتماعى ندارد. وظیفه روحانیت نیز صرفا" در غسل تعمید و مراسم عشاء ربانى خلاصه مى شود و حق دخالت در امور سیاسى و دنیوى را ندارند.
در کشورهاى کاتولیک ، روحانیون به ظاهر ارتباطاتى با سیاست و حکومت دارند اما در کشورهاى پروتستان ، روحانیون هیچ دخالتى در سیاست نمى کنند و این سیاستمداران هستند که براى آنهاتعیین تکلیف مى کنند و اسقف اعظم توسط پادشاه و رئیس جمهور منصوب مى شود. در حالیکه درگذشته ، پادشاه مشروعیت خود را از پاپ مى گرفت و او بود که تاج بر سر شاه مى گذاشت !
به این ترتیب ، شرایط جدیدى پیش آمد و بشریت باپدیده اى به نام (غرب جدید) روبرو شد. پدیده اى که بدلیل نو و جدید بودن ، در تاریخ اروپا بدان (مدرنیته ) یا (مدرنیزم ) مى گویند که شامل شیوه خاصى از زندگى و نگاه دیگرى به هستى مى باشد که در گذشته ، نه در تاریخ غرب و نه در تاریخ بشر، به این صورت سابقه و شمول نداشته است . این زندگى و نگرش جدید انسان غربى ، بر مبانى نظرى و فرهنگى خاصى استوار است که در فصل بعد بدان مى پردازیم .
خلاصه اینکه ؛ تاریخ غرب داراى چند مرحله اساسى است ، دوران باستان که خود شامل عصر یونان و عصر روم مى شود. تمدن روم به دلیل فرهنگ منحط حاکم بر مردم و فساد و تبهکارى و ظلم طبقات حاکمه و حمله اقوام مختلف ، به انحطاط گرائید و نابود شد و در نتیجه منجر به نابودى مدنیت و شهرنشینى در اروپا گردید. به این ترتیب قرون وسطى آغاز شد، دوره اى که حدود هزار سال به طول انجامید و طى آن اروپائیان ، مجددا و به طور تدریجى به شهرنشینى و مدنیت روآوردند. در این دوران کلیسا و روحانیت مسیحى محور تمدن و فرهنگ در اروپا بود و بر تمام شئون زندگى مردم حاکمیت داشت و بالاخره عصر (رنسانس ) یا (نوزایى ) فرا رسید که منجر به نفى حاکمیت مسیحیت و کلیسااز زندگى اجتماعى مردم و آغاز عصر جدید گردید که نظام فکرى و زندگى حاکم بر آن را (مدرنیسم ) مى گویند.

 

 

 

عصر رنسانس در انگلستان